امروز صبح از خواب که بیدار شدم احساس کردم خیلی انرژیکم
یه جورایی احساس شادابی کردم
تو دلم گفتم بنام خدا، مثل اینکه امروز روز خوبیه
یه دوش گرفتم طبق معمول ، صبحانه خوردم و راه افتادم که برم دفتر،
از درب پارکینگ که اومدم بیرون رفتگر پیر زحمتکشمون رو دیدم،
خیلی پیر تر از همیشه به نظرم رسید، دلم براش سوخت
سرم رو از شیشه کردم بیرون و با خنده و روی گشاده گفتم:
_ سلام پیر مرد، خسته نباشی
+ پیر مرد جد و آبادته، خسته هم نیستم صبح کله سحر
حالم گرفته شد ، به خودم گفتم آخه احمق آدم به یه رفتگر زحمتکش می گه پیر مرد ؟؟؟
این چه حرفی بود من زدم آخه ؟؟؟
گند زدی آقا سیاوش اما اشکال نداره بهتره برم به کارم برسم حتما حوصله نداشته...
رفتم که برم دفتر ، رسیدم به چراغ قرمز همیشه از شانس من قرمز چهار راه پایینی،
مرد روزنامه فروش همیشگی که بنده خدا سن و سالی هم ازش گذشته اومد سمت ماشین
تا دیدمش لبخند زدم و گفتم:
_ سلاااااااااااااااااااااااااام جوون رعنا ، چطوری ؟؟؟
+ هه هه هه ، مگه من همسن و سال توام پسر ؟؟؟
_ شوخی کردم پدر جان
+ من پسر بی تربیتی مثل تو ندارم
_ ای بابا من که چیزی نگفتم آخه !
+ دیگه چی ؟ می خوای یه دونه هم بزن تو گوش من
_ من معذرت می خوام ، یه خبر ورزشی بده لطفا ما بریم
+ ندارم ، ندارم برو از دکه بخر،
_ پس اون چیه دستت؟ خبر ورزشیه دیگه
+ نخیر این همشهریه...
اینو گفت و رفت سمت ماشینای دیگه،
هرچی با خودم مرور کردم نفهمیدم چه چیز بدی گفتم که این بنده خدا شاکی شد
بیخیال شدم و رفتم رسیدم دفتر،
وارد پارکینگ شدم، اما دیدم جای ماشین من یه فرقون پر از آشغال گذاشتن
تو دلم گفتم این سرایدار افغانیه بیچاره حتما خسته شده رفته استراحت کنه
پیاده شدم که فرقون رو یه کم جابجا کنم تا بتونم ماشین رو پارک کنم
همین که فرقون رو تکون دادم چپه شد و همه آشغالا ریخت کف پارکینگ
خاک بر سرت سیاوش با این کار کردنت،
داشتم فکر می کردم تا کسی نیومده این آشغالارو یه جوری جمع کنم که یه سرایداره اومد
+ هی چه کار مَکِنی ؟؟ هان ؟ چرا آشغالارو می ریزی زمین ؟
_ سلام پنجشنبه جان ، من دیدم سر راهه ، اومدم تکو.....
+ چون دیدی سر راهه باید بیزنی بریزیش ؟؟؟
_ پنجشنبه جان من که مرض ندارم، خودش افتاد، حالا بیا این 5000 تومان رو بگیر یه کاریش
می کنیم
+ چیکارش میکنیم ؟ چرا رشوه می دی ؟؟ چرا زیر میزی می دی ؟؟ چرا ظلم می کنی ؟؟
چون من افغانیم به من ظلم می کنی ؟؟ هر کاری می خوای میکنی ؟؟
می خوای منو با پول بخری ؟؟؟
_ چنشنبه چته الکی شلوغ می کنی ؟؟ بیا برو اون ور خودم جمعش کنم
+ لازم نکرده یه 5000 تومانی دیگه بده این گوشه نداره ، ماشینتم ببر بذار تو کوچه تا
خودم جمعش کنم
_ چشم ، چشم
یه 5000 تو منی دیگه گرفت و با اون یکی جفتش رو گذاشت تو جیبش و رفت سمت فرقون، منم رفتم
ماشین رو بیرون پارک کنم، اما اینقدر کوچه شلوغ بود که جا پارک پیدا نمی شد، مجبور شدم
بذارم جلو پارکینگ یه خونه،
رو یه کاغذ شماره موبایلم رو نوشتم و گذاشتم زیر شیشه...
رفتم بالا در اتاقم رو خیلی با عجله و محکم باز کردم طبق عادت،
اما خیلی شکل اتاق من نبود، یه دختر خانم آنچنانی هم پشت یه میز نشسته بود
اون یکی میز هم که شبیه میز من بود خالی بود
دختره یه نگاهی کرد و گفت:
+ بفرمایید
_ سلام ، ببخشید اشتباه اومدم
+ خواهش می کنم
قبلا این دختر رو ندیده بودم
اومدم بیرون و در رو بستم اما هر چی دقت کردم دیدم این اتاق خودم بود
وقتی مطمئن شدم ، اینبار در زدم و آروم وارد اتاق شدم
یه قیافه حق به جانب به خودم گرفتم و رفتم تو و گفتم:
_ سلام
+ علیک سلام
_ عذر می خوام شما....
+ شما باید آقای سیاوش .... باشید
_ بله بله خودم هستم و شما
+ من همکار جدیدتون هستم ، بهم گفتن که باید اینجا بشینم، این میز رو هم آقای جمعه
آوردن اینجا
_ خواهش می کنم، خوش اومدین، البته ایشون اسمشون آقا پنجشنبست نه جمعه
رفتم پشت میزم نشستم و به خودم گفتم این دیگه چه وضعیت مسخره ایه؟؟ هر کی
از راه می رسه میارن می ذارنش اینجا تو اتاق من، بعد یه کمی زیر چشمی دختر رو نگاه کردم
و یه کم دقت کردم و با خودم گفتم نه خداییش جای خواهری دختره نازیه، اصلا چه
بهتر منم دیگه سر کار حوصلم سر نمی ره تنهای تنها تو اتاق،
رفتم سراغ کارام ...
داخلیم زنگ خورد، آقای مدیر بود
_ جانم بفرمائید
+ سلام آقای ...
_ سلام ، عرض ادب ، حال شما چطوره
+ ممنونم پسرم خوبم، تو خوبی؟
_ قربونتون برم ممنونم، در خدمتم قربان
+ این دختره تو اتاق شماست؟؟
به خودم گفتم الان وقتشه که یه سوسه بیام تا آقای مدیم فکر نکنه من تا یه دختر دیدیم دست
و دلم لرزیده...
_ بله بله متاسفانه
+ حالا چرا متاسفانه؟؟
_ هیچی همینجوری ، (( صدام رو آروم کردم )) نیومده همه جارو ریخته به هم، خیلی هم آدم
مودبی به نظر نمی رسه، معلوم نیست از کجا اومده والا اما مهم نیست خودم درستش می کنم شما
خیالتون راحت.
+ باشه دستت درد نکنه، حالا فعلا هواش رو داشته باش تا ببینیم چی می شه
_ چشم قربان ، چشم
گوشی و قطع کردم و گفتم آفرین سیاوش خوب خودت رو محکم نشون دادی ، نسبت به خانمها
باید بی تفاوت بود.
حول و حوش ظهر بود که رفتم نهار خوری که اونجا یکی از دوستانم رو دیدیم که همکارمه و 2تا
اتاق با من فاصله داره اتاقش،
اون: به به آقا سیاوش
من: سلام ، چطوری مجید ؟؟
اون: خوبم اما شما که بهتری، نونت افتاده تو روغن،
من: نون کجا بود ؟ روغن کدومه؟؟
اون: نون که تویی روغن هم برادر زاده آقای رئیسه که هم اتاق تو شده
من: کیه آقای رئیس ؟؟
اون: برادر زادش دیگه ، همون دختر تیتیش خوشگله
انگار تمام دنیا رو کوبیدن تو سر من، وای وای سیاوش گند زدی دوباره
ناهارم رو کوفت کردم و از نهار خوری اومدم بیرون
وارد اتاقم شدم و دیدم دختره واستاده کنار پنجره
متوجه حضور من که شد گفت:
+ بدبخت،
_ جانم ؟
+ بیچاره
_ خانم حالا چرا فوش میدین ، چیزی نشده که یه سو تفاهم بو....
+ نه بابا ماشین این بیچاره رو پنچر کردن البته تقصیر خود بی فرهنگشه که ماشینو گذاشته جلو
پارکینگ مردم،
_ وای خدای من
سریع دفتم کنار پنجره و دیدم بله خودشه، دارن ماشینم رو پنچر می کنن
با سرعت 1000 کیلومتر خودم رو رسوندم تو حیاط و رفتم تو کوچه که دیدیم یه پیرزن حدودا 90 ساله
با یه چاقوی بزرگ افتاده به جون لاستیک ماشین
_ مادر جان نکن، نکن ، آخه چرا داری اینکارو می کنی ؟؟؟
+ پس ماله تو این لگن ؟؟
_ مادر من این چه وضع حرف زدنه ؟؟ بله اتوموبیل بندست، من که شماره گذاشتم آخه
+ غلط می کنی بخوای شماره بدی، من از اوناش نیستم
_ نه نه من جسارت نمی کنم، منظورم اینه که..
+ حسادت می کنی؟؟ پسره بی شرم
_ مادر جان من که اینو نگفتم، اصلا من معذرت می خوام
+ بیخود خودتو به موش مردگی نزن پسره بی تربیت
_ شما بفرمائید من چی کار کنم ؟ من که عذر خواهی کردم
+ از من فاصله بگیر ، به من دست نزن مرتیکه هیز
_ ای بابا من کی نزدیک شما شدم آخه ؟
برگشتم دیدم دختره کنار پنجره داره هر هر می خنده به من، سوار ماشین شدم و اومدم تو
پارکینگ، تا اومدم برم بالا دیدیم پنجشنبه داره چپ چپ نگاه می کنه، اهمیت ندادم و رفتم سمت
پله ها که آقای مدیر رو دیدم
_ سلام آقای مدیر
+ سلام جانم، دستور می دم جای اون خانم رو عوض کنن
_ نه نه خواهش می کنم این کار رو نکنین ، اونجوریم که من فکر می کردم نبودن، خیلی هم خوبن
+ مطمئنی؟
_ بله بله، اصلا امروز من حال نداشتم الکی ایراد گرفتم
+ باشه ، موفق باشی
_ همچنین، با اجازه
فکر می کنم یه کم از گندکاریم رو جمع و جور کردم
برگشتم تو اتاقم و رفتم پشت میزم
بقیه روز همونجوری گذشت و دیگه ساعت کاری رو به اتمام بود که همکار جدید گفت:
+ آقای ... از دسن من ناراحت شدین؟
_ خیر خانم ، چرا می پرسین ؟
+ آخه اون موقع گفتم که عجب راننده بی فرهنگی بوده
_ نه بابا اشکالی نداره
+ به هر حال عذر می خوام، فردا می بینمتون
_ خواهش می کنم
+ خدانگهدار
_ خدانگهدار
دیگه روز تموم شده بود، رفتم سمت منزل،
نزدیک ساعت 7 بود که رسیدم
وارد پارکینگ شدم و پارک کردم، تا اومدم وارد آسانسور بشم همسایه پایینی رو دیدم
_ سلام ، خوبین
+ سلام ، واقعا که آقای سیاوش دروغگو
_ ای بابا چی شده خانم؟
+ شما که گفتین سوسکه رو نکشتین؟ شما خیلی بی رحمین
_ خانم حالا مگه چی شده ؟؟
+ من خودم یه دونه پای سوسک پیدا کردم کف اتاقم،
_ آخه من چند بار ازش خواهش کردم که بیاد با پای خودش بره امانرفت منم مجبور شدم
+ چطور دلت اومد؟؟؟ آخی گناهی
_ خانم ولم کن گناهی من بیچارم که از صبح این همه بلا سرم اومده، حالا شما ناراحت نشین
+ نمی خوام ، فعلا خدا حافظ
روشو کرد اونطرف و رفت،
اینم از امروز....
):
امروز هم مثل یک ماه گذشته درست زمانی میام بیرون از دفتر که هوا تاریک شده ،
سرم شلوغ تر از قبل شده اما بیخودی،
از اینکه ماشینم خرابه و باید با تاکسی برم کلی حرص می خورم،
ونک ....
ونک....
ای بابا ، چرا هیچکی سوارم نمی کنه؟؟
یه پیکان سوسکی میاد جلو پام وایمیسته، توشم چهار تا بچه غول اندازه تریلی نشستن،
+ کجا میری ؟؟؟
راستش حول شدم
- هیجا
+ مریضی اینجا واستادی ؟؟؟ بورو تو پیاده رو واستا قشنگ،
- بله بله حتما
یه کم جلوتر از من یه داف ... نه ببخشید یه خانم زیبا و خوش اندام و خوش پوش ایستاده
جلوش ترافیکه،
هرچی ماشین مدل بالاست تو این میرداماد اومده واستاده جلو پای خانومه،
بالاخره سوار یکیشون شد رفت،
ونک....
ونک....
نه مثل اینکه کسی قرار نیست سوارم کنه،
پیاده از کنار خیابون قدم می زنم و به راهم ادامه می دم،
یه ماشین شاسی بلند یه بوغ کوچیک میزنه و ترمز می کنه،
حتما آشناست می خواد سوارم کنه،
اما نه یه خانوم تقریبا سی و چند سالست،
+ آقا می خوام برم بیوفتم تو مدرس شمال
- مستقیم ، بعدش ....
گفتم من از این شانسا ندارم
ونک...
یه پژو ۵۰۷ مدل دهه ۷۰ ایستاد، سوار شدم،
+ ونچ ؟؟؟
- بله بله ونک می رم
همچین سیگار می کشید که مه شده بود تو ماشین،
+ پیسر جان خهلی مملکت بدی شدی
- بله واقعا
اصلا لهجه هم نداشت
+ کی گدیم اینجور بود ؟؟
- بله
+ ببین چگدر هوا گرم شده آدام کباب می شه، کی زمان شاه اینگدر گرم بود ؟؟؟
-
چه ربطی داره؟
+ ربط داره ، چَرا نداره ؟؟
همه لباسام بو سیگار گرفت، سرم هم کلی درد گرفت
اما خوشبختانه رسیدم خونه،
یه دوش گرفتم و یه کم سبک شدم،
زنگ در بالا رو زدن، در رو باز می کنم و ...
- سلام
+ سلام ، خوبین شما ؟؟
- ممنونم ، شما خوبین ؟؟
+ مرسی
- بفرمائید تو جلو در بده
+ نه نه مزاحم نمی شم ، یه کاری باهات داشتم
- جانم ؟ چی کار ؟
+ می شه یه لحظه بیای پایین ، زیاد مزاحمت نمی شم
- بله ، چیزی شده ؟؟
+ نه نه بیا بهت می گم
- باشه بریم
اومدم برم بیرون دیدم دو ساعته با شلوارک گل گلی واستادم جلو در و دارم حرف می زنم
آبروم با سگ توله یکی شد
- اجازه بدین من الان میام
خندش گرفت ، از احمقی خودم حرصم گرفت،
رفتم یه شلوار پوشیدم و باهاش رفتم جلو در خونش
خیلی نگران به نظر می رسید
+ ببین ببخشیدا
- نه خواهش می کنم
رفتیم تو خونش، دیزاین قشنگی داشت
ساده و شیک
+ من واقعا شرمندم به کسی جز تو نمی تونستم بگم ، یعنی کسی رو
جز تو نمی شناسم و ندارم
- نه بابا این حرفها چیه ؟ چی شده به من بگو
+ ببین اونجا تو اتاق خوابم یه سوسک بزرگ اومده.... خیلی می ترسم ازش
خدا مرگم بده حالا چی کار کنم ؟؟؟ من خودم از سوسک مثل سگ می ترسم
سعی کردم نذارم بفهمه که خودم هم با سوسکها میونه خوبی ندارم اما فکر می کنم
همه چیز از رنگم معلوم بود،
- اوکی ، تو همینجا بمون من میرم می کشمش
+ نه تو رو خدا گناه داره بگیرش ببرش بیرون
- خانم عزیز مگه خره که دمش رو بگیرم بیارمش بیرون؟؟؟
+ آخه گناهیه
- !!!!! چی چیه ؟؟؟ گناهی ؟؟؟ باشه تو همینجا بمون تا من بیام
با ترس و لرز رفتم تو اتاق خوابش ، یه دیوار اتاقش یه عکس بزرگ بود از خودش
خیلی بزرگ، فقط رُخش بود،
سوسکه رو دیوار بود اما از اینکه نگاش می کردم حالم داشت بد می شد،
خدایا این چه موجودیه که آفریدی آخه؟؟؟؟
به چه دردی می خوره ؟؟
+ سیاوش .... عزیزم گرفتیش؟؟؟
- نه نه صبر کن دارم باهاش صحبت می کنم،
تصمیم گرفتم با یه چیزی محکم بزنم تو سر سوسکه،
آخ آج سوسکه راه افتاد اومد رو زمین ، داشت میومد به سمتم که با تمام قدرتم با کف
دمپایی که تو پام بود کوبیدم روش،
سوسکه له و لورده شد، لبخندی از پیروزی رو لبم نقش بست
+ سیاوش... چی بود ؟؟
- چیزی نبود نمیومد به زور اوردمش
+ نکشتیش که؟؟
- نه عزیزم راضیش کردم با پای خودش بیاد
+ آفرین
از روی میز توالتش ۱۰ - ۱۲ تا دستمال کاغذی برداشتم و لَش سوسک رو
جم کردم و اومدم بیرون،
+ کشتیش ؟؟
- نه بابا ، گرفتمش که در نره
+ واقعا ازت ممنونم ، نمی دونم چطوری تشکر کنم
- خواهش می کنم کاری نکردم، من برم با اجازه
+ قول بده بیای یه شب یه کافی با هم بخوریم
- حتما باعث خوشحالیه، چشم ، فعلا
+ قربونت
اومدم بالا و اون سوسک کثافت رو انداختم تو چاه ...
اینم از امروز من ،
شدیم بازیچه دست یه سوسک نفهم
ای بابا ...
وارد کوچه شدم
از دور دیدم یه ماشین جلوی درب پارکینگ وایستاده
تو دلم گفتم اگه یارو تو ماشینش بود که هیچی فقط یه کم چپ چپ نگاش می کنم که
خودش بفهمه نباید اینجا پارک کنه اما اگه نبود پنچرش می کنم تا ادب شه
تا رسیدم به ماشینه (( زانتیای نقره ای )) یه بوق طولانی زدم
متوجه شدم یکی تو ماشینه
خوشحال شدم و منتظر شدم که بره کنار اما نرفت
یه کم صبر کردم و بعد از چند لحظه یه بوق دیگه هم زدم اما این بار کوتاه
دیدم طرف داره تو آینه منو نگاه می کنه و اشاره می کنه
به نظر می رسید که دختر باشه
پیاده شدم و با اخم رفتم کنار درب راننده
شیشه رو کشید پایین
![]()
![]()
نمی دونم آدم بود یا فرشته اما...
یه دختر خیلی زیبا با چشمهای عسلی و موهای روشن و ...
اون: تو رو خدا ببخشیدا
من: خواهش می کنم
اون: ببخشید که نتونستم پیاده شم آخه لباسم...
تازه متوجه شدم که یه شلوارک پوشیده و روش یه مانتو کوتاه که البته دکمه هاش
باز بود و زیرش هم یه تاپ
(( البته چون من خیلی محجوبم و سر به زیر زیاد دقت نکردم
))
من: بله بله اشکال نداره
اون: چون من اینجا ساکن نیستم و تازه اومدم ریموت رو ندارم به خاط همین صبر کردم که
یکی برسه که خدا شما رو رسوند
من: اونی که خدا رسوند شمایین (( زیر لب گفتم ))
اون: جان ؟؟
من: هیچی هیچی خیلی از آشناییتون خوشوقتم
اون: همچنین
من: الان ریموت رو می زنم درب باز شه
اون: واقعا مرسی
اومدم تو ماشین نشستم و گفتم خدایا خیلی مردی
آخه تا حالا همه همسایه های ما پیر مرد پیر زن بودن
این دختر همسایه واسه من واژه غریبی بود
درب باز شد و رفت تو پارکینگ و اون وسط واستاد
منم رفتم ماشین ُ پارک کردم و سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم
کیفم و بر داشتم و اومدم به سمتش
اون: آقای ... ؟
من: سیاوش هستم
اون: آقای سیاوش من نازنین هستم
من: به به به به
اون: می شه بگین جای پارکینگ واحد ۷ کجاست؟
من: بله بله اونجا
اون: اوکی الان میام
رفت که پارک کنه و چند لحظه بعد پیاده شد و اومد
اون: شما واحد چندین؟
من: واحد ۱۰ ما طبقه پنجم هستیم
اون: خوب پس باید با آسانسور بریم
من: بله بفرمایید
رفتیم اون قسمت پارکینگ و رسیدیم به آسانسور
همینجوری که داشت تعارف می کرد که ببخشید که مزاحم شما شدم و خوشحال شدم و
از این حرفها که من در آسانسور رو باز کردم
به محض باز شدن در چراغ داخل آسانسور روشن شد
![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه این یکی رو نمی تونم باور کنم
جفتمون خشکمون زد
پسر کپل و کوتوله واحد ۳ و دختر چاق و گرد واحد ۶ که هر کدومشون حد اکثر ۷ سالشونه
لخت چسبیده بودن به هم
۲تا موجود کوتوله چاق و کپل
دست و پاشون رو گم کرده بودن
جفتشون گفتن سلام
منم همینجوری خشک شده بودم که دختر همسایه ((نازنین )) در آسانسور رو بست و
پیرهن من رو کشید که بیا بریم
من: کجا؟؟
اون: با پله بریم
من: با پله ؟؟
اون: آره نمی میریم که مگه ندیدی تو آسانسور ؟؟؟
من: باشه
چقدر خجالت کشیدم انگار که من یه کار اشتباهی کردم
رسیدیم دم واحدشون
اون: مرسی که به دادم رسیدی
من: خواهش می کنم
اون: خونم آماده بشه دعوتت می کنم
من: لطف دارین خواهش می کنم اگه تو این مدت کاری داشتین به من بگین
اون: مرسی حتما
من: بابت آسانسور هم ببخشید
اون: نه بابا شما چرا؟؟ معلومه آپارتمان با حالی دارین
خداحافظی کردم و اومدم بالا
البته که آپارتمان با حالی داریم
مخصوصا از این به بعد...
نمی دونم چطور همه چیز به اینجا رسید،
همین چند سال پیش بود ،
سالهای نه چندان دور،
از صبح خروس خون که وارد دفتر می شدم چشمم تو چشم همکارام
بود تا بوق سگ!
بیشترین زمان بیداری من تو محیط کارم کنار همکارام می گذشت و همچنان
هم می گذره،
اون اوایل خیلی با هم کاری نداشتیم و سرمون به کار خودمون بود،
اما هنوز چیزی نگذشته بود که چندتامون خیلی با هم صمیمی شدیم،
از اون جمع تقریبا 50 - 60 نفره ، ما 10 - 12 تا بودیم که خیلی با هم خوب بودیم،
کلی می گفتیم و می خندیدیم و گاهی هم کار می کردیم،
آروم آروم یکی دو تا از بچه ها با هم جیک تو جیک و صمیمی تر شدن ( نر و ماده )
همه اون جمع 10 - 12 نفره شدن جفت جفت.
الان با گذشت چند سال از اون روزها ما هنوز با همیم،
سال گذشته 2 نفر از این اکیپ که مدتها با هم دوست بودن ازدواج کردن،
دو هفته پیش هم عروسی دوتا دیگه از بچه هامون بود که اونها هم مدتهاست
با هم دوست بودن و شنبه هم عروسی دو تا دیگه از بچه ها.
چه زود گذشته و ما حواسمون نبوده،
الان همه اون اکیپ هنوزم با هم هستیم و خیلی صمیمی تر از قبل اما دیگه
هممون تو یه دفتر کار نمی کنیم،
پایگاه ما تبدیل شده به خونه اون چند نفری که ازدواج کردن، شبها دور هم جمع
می شیم باز هم می گیم و می خندیم و یه نوشیدنی می خوریم
( البته نوشیدنیهای مجاز ) و یه قلیونی می کشیم و ...
همین،
زمان و عمرمون داره می گذره و ما با همه دغدغه های ذهنیمون در تلاشیم
که بیشتر به خوبی و خوشی بگذره ، همین که با دوستان کنار همیم کلی ارزش داره،
اما تو این چند روزه از ازدواج دوستای صمیمیم یه حسی دارم،
یه حس عجیب و غریب !
احساس عزب اقلی بودن!!!!!!
گرچه همه دوستهام متاهل شدن اما همچنان من این احساس عضب اقلی بودن رو
بیشتر دوست دارم،
هر چیزی وقتی داره، واسه من هنوز وقتش نرسیده،
نه دیگه خواهش می کنم اصرار نکن،
...
در ضمن دارم از اینجا می رم،
نه نه ، دقیقا ار اینجا نه ،
الکی خوشحال نشید ، از شرم خلاص نمی شید،
منظورم از این محیط کاری بود،
با یکی از همین دوستای صمیمیم از چند روز آینده دفتر خودمون رو افتتاح می کنیم،
از این پیشرفت و مستقل شدن خوشحالم ، اما...
اینجا هم یه سری دوستانی دارم که داشتم آروم آروم بهشون عادت می کردم،
راستی از یه چیز دیگه هم کمی ناراحتم،
یکی از دوستان خوش فکرم که همیشه با همفکریهاش کمکم می کنه و خیلی
شخصیت موجه و قابل اعتمادیه ، داره می ره سربازی،
کلی بهش عادت کردم،
اما چه می شه کرد؟؟
می ره به این مرز و بوم خدمت کنه،
زیر پرچم،
و من همچنان عزب اقلی...
اصلا حال و حوصله نداشتم،
تو دفتر نشسته بودم،
خیلی کسل و خسته،
همهمه بود و بچه ها داشتن در مورد اینکه واسه مادرشون چی گرفتن یا می خوان
بگیرن صحبت می کردند،
بعضی از دختر های دفتر، بیش از اینکه به فکر کادو گرفتن واسه مامانشون باشن،
داشتن با چشمهای گرد و دندونهای تیز در مورد دوست پسرهاشون حرف می زدن
که قراره واسشون چی بخرن،
من تنبل و خسته و خوابالو هم با صورت رفته بودم تو مانیتور و داشتم خبر ورزشی
می خوندم،
نمی دونم من واسه مامانم چی بگیرم!!
پارسال دو روز مونده بود به روز مادر پام گیر کرد به یخچال و پرت شدم رو کتری
و قوری، هم سوختم و هم مجبور شدم واسه روز مادر کتری قوری بخرم،
اما امسال نمی دونم چی کار کنم، کتری قوریمونم که دیگه فلزیه نمی شکنه،
ای بابا چی بگیرم پس؟؟؟
اگه یه ماشین ظرف شویی بگیرم خوب می شه، دیگه بعضی شبها شستن ظرفها
نوبت من نمی شه،
البته مامان می گه به دلم نمی چسبه اونجوری،
ماشین بشوره به دلش نمی چسبه اما من که گربه شور می کنم به دلش
می چسبه!
نمی دونم چه خاکی تو گورم بریزم،
یه کم گوش کنم ببینم اینا ( همکارام ) چی می خوان بگیرن واسه ماماناشون،
فلانی ( نَر ): من واسه مامانم یه بلوز خریدیم،
فلانی ( ماده ) : ببینم ؟ آوردیش ؟؟
فلانی ( نَر ) : نه .
اما من دوست ندارم برم بلوز بخرم، بازم صداشونو می شنوم،
فلانی ( ماده ): دوست پسرم واسم بیکینی گرفته ، قربونش برم با این سلیقش،
واه واه واه ، فکر کن !!
منم برم واسه مامانم بیکینی بخرم ؟
نه بابا زشته.
فلانی ( ماده ) : فرنوش تو چی گرفتی واسه مامانت؟؟
فرنوش: اِ اِ اِ خوب شد یادم انداختی، گرفتم گذاشتم خونه ، الان قراره مامانم برسه خونه،
بذار زنگ بزنم ببینم دیدتش یا نه،
فرنوش: الو ، سلام ، مامان خوبی ؟ کجایی؟ برو تو اتاقت، حالا برو، بازش کن ، ........ حال
کردیا ، واست کفش گرفتم، ..... دیگه گرفتم دیگه سگ خور .
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با مامانش بود ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
من: فرنوش به مامانت می گی سگ خور ؟؟؟
فرنوش: آره بابا ما با هم خیلی رفیقیم ، با هم راحتیم.
من : آهان ! راحت باشید،
آخه آدم به مامانش می گه سگ خور ؟؟؟
می خوام با سر بکوبم خودمُ تو مانیتور،
خواب از سرم پرید،
با ربط گفت: روز زن و مادر رو به همه مادران و بانوان و دخترخانمها تبریک می گم.
آفرین، هزار آفرین،
واقعا باید تبریک گفت،
سال به سال همه چیز تو ایران داره پیشرفت می کنه،
این چیزا تو یه کشور در حال توسعه عادیه،
نمایشگاه بین المللی کتاب ...!!
منظور کتاب های مذهبی و دینی و احکام و رسالات مختلفه...
حضور بیش از پنجاه ون نیروی انتظامی !!
مگه جنگه ؟!
به هر طرف نگاه میکنی پر از مامور و نیروهای لباس شخصیه!!
شاید من اشتباه اومدم،
خیلی ها حذف شدن،
هیچ غرفه ای اجازه نداره حتی اسمی از فروغ فرخزاد بیاره،
حتی عکسش هم ممنوعه!!!!
نمایشگاه کتاب بدون نام فروغ ؟؟؟!!!
روزگار زیادی نگذشته از زمانی که مهدی اخوان ثالث او را "پریشادخت شعر آدمیزادان" نامید.
اما حالا نمایشگاه کتاب بی فروغ،
با حجاب،
فروغ را به خاطر بسپار، این کتاب مردنیست...
کارت پروازمو گرفتم اما هنوز باید منتظر بمونم تا دوستم برسه.
جمعیت زیادی در حال رفت و آمد بودند،
از اونجایی که صبح زود بود اکثرا خوابالو بودن و بد اخلاق
این وسط یه خانم خیلی مسن ِ خموده هم خیلی آروم قدم بر می داشت و به اطراف نگاه می کرد،
انگار دنبال یه چیزی یا یه کسی بود ،
نگاهم ازش گذشت....
دیگه داشتم خوابالو می شدم
چند لحظه کوتاه گذشت که دیدم امون خانم مسن جلوم ایستاده
با یه صدای لرزان و خیلی پیر اما دلنشین گفت :
_ سلام پسر جون
+ سلام از بندست
_ ببینم تو مسلمونی ؟
( تو دلم گفتم آخه چرا این سوالُ می پرسه!!!!!
مگه من چی کار کردم آخه؟؟ )
+ چطور مگه ؟ امری دارین بفرمائین.
_ ببین مادر من می خوام یه کاری برام بکنی، می کنی ؟
+ اگه کاری از دستم بر بیاد حتما ، چرا که نه .
_ داری می ری سفر؟
+ بله
_ جایی که می ری دریا داره ؟؟
( یه کم خندم گرفت )
+داره مادر جون ، چطور؟
_ می خوام یه چیزی بهت بدم ببری برام بندازی تو آب دریا
+ آخه چی ؟
_ یه دعاییه واسه دخترم که حامله شه آخه بچش نمی شه مادر اوجاقش کوره
( یه دفه ترکیدم از خنده )
_ واااااااااا خدا ورم داره از رو زمین بچه چرا می خندی؟
+ ببخشید مادر جون تو رو خدا ، حالا چرا ببرم بندازم تو دریا؟
_ چون من این دعارو گِل گرفتم ، باید ببری بندازی تو یه جای عمیق دریا
+ ای بابا مادر جون عمقشم مگه مهمه ؟
_ خیلی پسر جون، هر چی عمیق تر باشه دعا زودتر مستجاب میشه
( فکر کن !!!!!!!! )
+ چشم مادر جون ، این کارو می کنم
_ مطمئن باشم؟؟؟
+ بله خیالتون راحت.
_ اگه یادت بره به گردن تو ، اگه دخترم حامله نشه تقصیر تو می شه ها
+ ای بابا مادر جون چشم دیگه ، اما دیگه اگه نشد که تقصیر من نیست
_ تو ببر بنداز می شه
+ چشم
_ ببینم تو مسلمونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هم دلم سوخت ، هم خجالت کشیدم ، هم خندم گرفت ، هم تاسف خوردم ، و هم ....